قوم آریایی |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
فیلمنامه کلاسیک
دفتر تهیه کننده سینما - روز -داخلی
داخل دفتر تهیه کننده پشت میز کار خود نشسته و سیگاری بر لب دارد
این طرف میز فیلم نامه نویسمنتظر جواب تهیه کننده است
تهیه کننده دود سیگار خود را از بین لبهای خود به سمت فیلم نامه نویس
فوت میکند وبا خنده میگوید
تهیه کننده/ این مزخرفات چیه نوشتی یک مشت مزخرفات مرد حسابی
این خزبلات تو کت این جماعت نمی ره کسی بابت ابن دیالوگها و
صحنه ها صناری خرج نمی کنه
فیلم نامه نویس /جناب اقای ..... اما
تهیه کننده / اما نداره عزیز من گفتگو باید کرم داشته باشه باید یه
جورایی آدمهای این زمونه رو بخارونه مردم رو باید قلقلک بده
فیلم نامه نویس /اقای ..... داری سر به سر من می ذاری شایدم داری
باهام شوخی میکنی ... این یک کار کلاسیکه باور کن دیالوگها و
گفتگوهای این فیلم نامه رو با دقت و واسواس انتخاب کردم پشت
نقاب این دیالوگها هزاران مفهوم کلیدی نهفته این گفتگوها تصویر داره
مخاطب با اون هم دات پنداری میکنه
تهیه کننده / ببین من از میدان بار بلند نشدم بیام پشت این میز بشینم
دفتر دستک ساخت فیلم راه بیاندزم وفیگور تهیه کننده بگیرم
آقای محترم تصویر مصویر سیری چند مفهوم یعنی چی تو فکر میکنی
من گنج قارون دارم پول پای این چرت وپرتها بریزم
یه عمره تو این سینما سگ دو میزنی کجا رو گرفتی .چی داری تو این
اشفته بازار چی جمع کردی .فکر نکنم کسی برات تره خورد بکنه
یارو با یک چای تلخ و چیدمان چندتا کلمه دنبال هم راه صد ساله رو
یک شبه طی می کنه اما تو چی
فیلم نامه نویس / اما این اثار ماندگار نیست
تهیه کننده / مثل اینکه یاسین تو گوش خر می خونم من میگم نره
تو میگی بدوش بذار یک چیزی بهت نشون بدم شاید حالیت بشه
کجای کاری کجا داری زندگی میکنی
تهیه کننده از پشت میز بلند میشود به سمت درب اتاق میرود درب را
باز میکند با صدای بلند میگویید
تهیه کننده / اهای پسر خسرو
خسرو سریع خود را به دفتر تهیه کننده میرساند
خسرو /بله اقا فرمایشی داشتید
تهیه کننده اره بیا تو کارت دارم
تهبیه کننده به همراه خسرو وارد اتاق میشوند
تهیه کننده رو به فیلم نامه نویس میکند .
تهبه کننده /خوب به این یه علف بچه نگاه کن فکر میکنی چند وقته
تواین سینما جولان میده هنوز یک قلوب خاک صحنه قورت نداده خسرو بگو
خسرو / اقا یک سالی میشه
تهیه کننده / شنیدی یک سال یک بیستم جنابعالی اما الان دو تا از
کار هاش در حال تولیده اما تو چی فیلم نامه بدست دفاتر سینمایی رو
گز میکنی از این دفتر به اون دفتر
نه اقا این کارها بدرد من نمی خوره بیا این آت آشغالت رو از رو میز
جمع کن .چون دوست دارم بهت یاد میدم چی بنویسی که خریدارداره
تهیه کننده برمی گردد رو به خسرو میکند
تهیه کننده / خسرو اوج دیالوگ فیلم نامت رو که نوشتی با صدای بلند
بخون
خسرو . پسره عاشق شده شب می ره پشت پنجره خونه دختره
شروع میکنه به سوت زدن .پنچره باز میشه بجای دختره بابای
سبیل کلفتش سر بیرون میاره میگه
پدر دختر / مردیکه نره خر چته کاه و یونجت کم شده که این نصف
شبی داری عر عر میکنی
پسره اوضاع رو خیط می بینه با ترس ولرز میگه
پسره / نه اقا از اون بالا کفتر می اییه یه دونه ....
پدر دختره / مردیکه نفهم از اون بال نه نه ات داره میاد نه کفتر
پسر / من من کنان ببخشید اقا من فکر کردم کفتره
پدر دختره / بر گم شو حمال تا نیامدم جرت بدم
پسره دو تا پا داره دوتا دیگه قرض میکنه پا به فرار می ذاره
تهیه کننده به سمت فیلم نامه نویس میره تو چشم اون زل می زنه
تهیه کننده / این فروش داره مردم ما با این جملات و دیالوگها
حال میکنند نه با جملات کلاسیک ملاسیک ....بروچند تا
از این فیلم ها رو رو پرده سینما ببین چند تا ازاون دیالوگهای
مشتی مثل اون فیلم.... که پسر حاجی با محاسن مرتب داره
یه مشت لات ولوت رو برای جبهه گزینه میکنه بنویس. اوج
دیالوگ و نقطه عطف اون فیلم اینه
پسر حاجی / اومدین اینجا چکار
ملیجک تپول / اومدیم گزینه بشیم
پسر حاجی رو به اون یکی که معتاده میکنه
پسر حاجی / توهم اومدی که جبهه بری
شیره ای معتاد / ار...ه...... اومد......م برم بج ...نگم
پسر حاجی / تو
حاجی کار چاق کن همه فن حریف تپل
حاجی / تو بری جبهه بجنگی مردیکه مفنگی
معتاد / اره حا....ج...ی ...تو ..م نو ... گز...ینه ...کن
م.....ن....با سر..... می....رم ....تو.... مستراح.....
تهیه کننده / اینه اره این اوج فیلم نامه است برو برام از این
جملات بنویس مثل اون فیلم انتخاباتی که باز اون حاجی
همه کاره کاندید شده بود و هوادارش براش یکصدا دم
گرفته بودند .... عمرآ اگه لنگه شو پیدا کنید
فیلم نامه نویس از جای خود بلند می شود فیلم نامه رو از روی میز
تهیه کننده بر می دارد به سمت درب خروج میرود
تهیه کننده با صدای بلند .با خنده میگویید
برو اون مغز شپشت رو بکار بانداز با دست پر برگرد
با چند تا از این فیلم نامه ها
گیشه رو فتح می کنم به فروش میلیاردی میرسم
| لینک | ۱۳٩٠/٦/۱٠ - محمد کاظم همتی |
beaumarchais


copyright 1893 by i .h . b.spiers
printed in usa
نمایشنامه نویس فرانسوی
کتاب در تاریخ 1893 در امریکا چاپ شده
| لینک | ۱۳٩٠/٥/۱٤ - محمد کاظم همتی |
خواننده
فقط صدای خوب شما راسوپر استار در موسیقی و خوانندگی نخواهد کرد
اگر حرفه ای هستید واحساس میکنید میتوانید در دنیای موسیقی حرفی برای گفتن
داشته باشید پیغام وشماره تلفن خود را برای من ایمیل کنید این یک فرا خوان برای
انتخاب یک خواننده برای یک گروه موسیقی پاپ است
| لینک | ۱۳٩٠/٤/۱٧ - محمد کاظم همتی |
نوروز نود
نسیم بهاری درون کوچه های عاشقی وزیدن گرفت .عطر و شمیمم یزدان در نفس بهار هویداد شد.شاخه های خشک لباسی از شکوفه های رنگارنگ برتن پوشیدن
در هر کوی وبرزن تلاوت یا مقلب القلوب برگوش میرسد
نوروز دوباره میهمان دلها شد .
هر روزتان نوروز
نوروزتان پیروز
سلام دوستان
قطعه شعری در رده سنی کودک ونوجوان در باره هفت سین سرودم .که قبل از سال نو نتوانسم انرا به یک نشریه کودک ونوجوان برسانم .که انر به تمامی کودکان دیروز و کودکان ونوجوانان امروز در این سال نو هدیه می کنم
هفت سین
سفره هفت سین ما نقشه ایران ماست
دو دریا پر ز ماهی دوسمت سفره ماست
شمال سر زمینم جنگل سبز و دریاست
جنوب ایران ما خلیج فارس زیباست
کویر لوت ایران همیشه پر ستاره ست
هویزه وسوسنگرد یک دشت پر ز لاله ست
مشهد و قم و شیراز سه شهر اسمانی ست
سه نور سبز توحید سه قدسی زمینی ست
امام مهربونی امام هشتم رضاست
امام با کرامت ضامن ایران ماست
معصومه پاک و معصوم با حرمی دلنواز
نور می پاشه تو ایران شاه چراغ شیراز
نصف جهان نشسته توقلب سبز ایران
اصفهان رنگا رنگ با کاشیهای کاشان
نقل و نبات تبریز شیرینهای یزدی
قالی بافت کرمان با نغمه های کردی
جنوب گرم وبندر شرجی و موج دریا
صدای بوق کشتی جزیر ه های زیبا
لر و بلوچ واذر ترکمن وگیلکی
صدای صوت قران حافظ وشعر سعدی
الوند دنا دماوند قشقایی و شاهسوند
رستم ارش شاهنامه بیستون سر بلند
عرب و موج کارون پل فلزی اهواز
پر شده تو کوچه ها صدای ساز و اواز
سبز شده باز دوباره هم سهند هم سبلان
شکوفه های رنگی می خندند زیر باران
غرق سرور و شادیست کشور ما ایران
میهمان ماست دوباره نو روز و عید باستان
صدای توپ می پیچه تودشت وکوه وصحرا
دور هفت سین نشستیم من ومامان وبابا
پدر مهربونم داره قران می خونه
منو مادر می شماریم سین ها رو دونه دونه
سبزه سماق سمنو سنجد و سیب وسرکه
ماهی سرخ وقرمز اینه وسیر وسکه
سنبل و شمع و شمعدان تپش نبض ساعت
حاجی فیروز میخونه نوروزتان مبارک
نوروزتان مبارک
| لینک | ۱۳٩٠/۱/٢ - محمد کاظم همتی |
چشم بودا Buddha's Eye
کنار ساحل مواج دریاغرق در افکار متلاتم خود بودم.امواج سرکش بی امان بر ساحل ماسه ایی دریا هجوم می اورد. دانه های شن باهجوم امواج بر روی هم می غلطیدن .ومن گوش به سمفونی واواز دل انگیز موجها سپرده بودم.به ناگه درمیان کف های موج دریا چشمی به من خیره شد. به سمت اورفتم خم شدم چشم سنگی را از روی ماسه های نرم بلندکردم برایم باور کردنی نبود قطعه سنگی با مردمکی سیاه رنگ وبی نظیر یک چشم سنگی یک چشم شرقی که در پوشش نازک سیاه رنگی خود نمایی میکرد و به چشمان شگفت زده من زل زده بود. نا خود اگاه نام اورا چشم بودا گذاشتم .چرا که در کتابها خوانده بودم که مردمان سر زمین افتاب مکانهای مقدسی دارندکه در انها عضوی از بدن رهبر مقدس وپاک خود را به نام بودا نگهداری میکنند وسالیانه هزاران هزار بودایی برای زیارت به این مکانها مقدس وروحانی سفر میکنند .
اری منهم برایم باور شد که این چشم بودا بود که موجهای سرکش دریا انرا به من هدیه داد. یک هدیه ناب و بی مانند

چشم بودا buddha eye




| لینک | ۱۳۸٩/٧/۳٠ - محمد کاظم همتی |
اردیبهشت 89
بس که نباشیم وجهان خواهد بود
نی نام زما و نی نشان خواهد بود
این روزها تهران در تکاپوی کنگره بزرگ داشت حکیم عمر خیام دانشمند فیلسوف ریاضی دان و رباعی سرای بی همتای جهانی است .وایران وایرانی این بزگداشت را پاس میدارد کسی که با رباعیات خود دنیای فلسفه را به چالش کشاند و ما هم صدا با او می خوانیم
جمله رفتگان این راه دراز
باز امدهی کو که به ما گوید راز
هان بر سر این دو راهه از روی نیاز
چیزی نگذاری که نمی ای باز
و اما یکسال از اخرین نوشتار من در وبلاگ میگذرد و هیچوقت خودم را نمی بخشم.
بامید روزی که هر روز حضوری مستمر داشته باشم
ای
| لینک | ۱۳۸٩/٢/٢٥ - محمد کاظم همتی |
بهار
خوش بحال روزگار
بار دگر خورشید بهاری برقلبهای تیره وتار ما بذر نور پاشید تا شاید من وما هم دست از لجاجت و یک دنده گی برداشته بر قلبهای کدر خود لباس سبز بپوشانیم تا هم رنگ روزگار و شکوفه های بهاری گردیم اری باید فریاد برکشید و با ترنم باران بهار خواند
یا مقلب القلوب
واژه به وازه می شکفیم
رو شاخه های بیقرار
زمستونو جا می ذاریم
تو مشت سرد روزگار
مثل نسیم پر می کشیم
تو کوچه های عاشقی
رو اسم شب خط میکشیم
ما یک صدا با همدلی
| لینک | ۱۳۸۸/۱/۳ - محمد کاظم همتی |
ظهر عاشورا
خورشید فتاد از اسمان خونین بشد رنگین کمان
ابر سیه بغض وا بکن باران بباران بی امان
زمین شده ماتم سرا جهان گشته غرق در عزا
ای نینوا ای کربلا ای کوفیان اخر چرا
به خیمه ها رو میکند ان سر که بود از تن جدا
قران تلاوت میکند اندر سر نی پر نوا
تیغ عدو از سر کین خنجر زنند بر مسلمین
بر پیکر پاک حسین نیزه زنند ان ملحدین
از ننگ لشگر یزید قلب زمین از هم درید
خورشید غرق خون بشد زینب سرا سیمه دوید
باران بباران بی امان گریه بکن ای اسمان
خیمه ها در اتش بسوخت سیه بپوش رنگین کمان
| لینک | ۱۳۸٧/۱٠/٩ - محمد کاظم همتی |
ترانه های ماندگار
نوشتن در مورد اثار ایرج جنتی عطایی بی شک یکی از کارهای بس سنگین و ریسک پذیر است .چرا که باید در مورد اثری نوشته بشود که در لا به لا ودر پشت نقاب تک تک واژه ها و کلمات و ترانه های این بزرگ مرد ترانه سرا و نمایش نامه نویس تفکری بس عمیق وژرف پنهان است .
اندیشه و تفکری به وسعت یک دریا با تمامی جغرافیای فیزیکی ان .
زمانی در سکون و ارامش انسان را بدرون خود می کشاند تا لحظات نابی را تجربه کند . وگاهی انچنان با واژه های پر موج و کوبنده بر سینه سنگی صخره های ساحل هجوم میبرد که صخره های سنگی نیز تاب ویارای مقاومت در برابر این واژه ها ی ناب وبکر را ندارند
اما اگر اثار و ترانه های این ابر مرد ترانه سرا مورد تحلیل و کنکاش قرار نگیرد و این تحلیل ها و نقد ها در اختیار دانش پژوهان و رهروان موسیقی به ویژه ترانه سرایان نسل جوان قرار نگیرد .ظلم وستمی بس عظیم برهنر موسیقی پاپ و از دست دادن یک کرسی دانشگاهی برای دوست داران و هوا داران موسیقی وترانه سرایان و موزیسینها و شعرا ست.خوشبختانه این کوشش به همت شاعر وترانه سرای جوان یغما گلرویی شروع وایشان با جمع اوری ترانه و نقدها و مقالات بزرگان فرهنگ وادب ایران زمین قدمهای برداشته شده .که می توان از ان جمله یاد داشتها و نقدهای بی نقص و عالی جناب دکتر سیامک بهرام پور را بر شمرد .
اما این چند مقاله در برابرگستردگی دریای ترانه های استاد جنتی بسان چشمه کوچکی خود نمایی می کند .
باری من با قلم ناتوان خود تصمیم گرفته ام تا تحلیل هایی براثار فاخر این بزرگوار و شخصیت تاثیر گذار برموسیقی فاخر ایرانی به نگارش در اورم .اگر در این راه کوتاهی یا قصوری مشاهده گردید .نقص از ترانه های استاد جنتی نیست بلکه از تفکر و اندیشه ضعیف بنده میباشد که نتونستم از این دریای پر از مروارید برداشتی بیشتر داشته باشم
اب دریا را اگر نتوان کشید
هم به قدر عافیت باید چشید .
درخت
ترانه درخت ترنه ایست که جنتی در سالهای قبل از انقلاب در ایران در زمانی که افسر وظیفه بودند ودر لباس مقدس سربازی سروده اند .
این ترانه در سالهای اخیر با کمی دستکاری از طرف استاد جنتی در اختیار یکی از بزرگان موسیقی پاپ ایرانی ابی قرار گرفت که با صدای ماندگار و رسا ابی و ملودی بی نظیر اهنگساز برتن این ترانه لباسی فاخر نشست .
ترانه ای که تا ابد و به بلندای حیات تاریخ و زمین باقی خواهد ماند .
ترانه ای که با موزیک سحر انگیز ابشارها و زمزمه جویباران وبا طراوت نسیم وتا انتهای رقص موزون زمین سر سبز در کهکشان ها باقی خواهد ماند و گوش من ومای ایرانی را نوازش خواهد کرد .
درخت ترانه ایست که تک تک مصرع های ان شنونده را غرق در رویا و تصاویر ناب و بکر و هم ذات پنداری میکند .
ترانه با یک وسعت بی نظیر دروازه های خود را بروی شنونده باز میکند
ترانه با این مصرع بی نهایت شگرف چون پتکی سهمگین سکوت فرو خفته دشتی را می شکند وبر سر سیاهی وشب وپلیدی میبارد .و من ما را به درون این دشت بزرگ فرا می خواند تا سوار بربال واژه های دل انگیز سفری سحر انگیزی را با تبری گرسنه در دشت بزرگ اغاز کنیم .
توی تنهایی یک دشت بزرگ
که مث غربت شب بی انتهاست
تنهایی یک دشت بزرگ .دشتی که اگر انسان در کانون و مرکز ان قرار بگیرد انتهای ان از تمامی جوانب به اسمان پیوند خورده است .
دشتی که در دور دستها ابی اسمان پیکر زخمی زمین را به اغوش کشانده و انرا نوازش میکند .انتهای که چشمان من وما دیگر زمین را در یک راستا نمی بیند .اری دیدگان ما کروی بودن ان انتها را با دو چشم نگران خود نظاره گر است .
انتهای که چشم توان عبور و یارای نفوذ از ان مرز بی کران ابی را ندارد
اری دشتی که با ان وسعت و عظمت تنهای تنهاست و جنتی با این حس تنهایی ما را به سفر در دشت می کشاند وبا یک ضربه سهمگین ان انتها را به وسعتی دیگر شب و سیاهی پیوند میزند
که مثه غربت شب بی انتهاست
براستی کدامین دست نقاش و تصویر گری میتواند با تمامی رنگها و بر بزرگترین بوم خیالی چنین تصویر رویایی را خلق کند .
کاری که ایرج جنتی عطایی با چیدمان چند واژه ناب به انجام رسانده و ما را وادار به سکوت و بی اراده به دنبال رویا وخیال خود در کران تا کران ان دشت بزرگ میکشاند .
وجنتی چه استادانه و شاعرانه غربت وتنهایی دشت را با متر شب و سیاهی در هم امیخته و ان را در معرض دید مجازی تماشاگران قرار داده است .
با این شروع طوفانی و کوبنده جنتی انچنان تصویر در برابر ما قرار داده که نوای موسیقیایی ان لرزه بر اندام شنونده می اندازد و بی کسی و تنهایی به وسعت یک دشت بزرگ و غریب را در کالبد و تن ما وارد میکند .ومن ما در لایتناهی این دشت بزرگ وادار به دیدن میکند دیدن چه
یه درخت تن سیاه سر بلند
اخرین درخت سبز سر پاست .
در غربت و تنهایی دشت جنتی درختی را به ما نشان میدهد .
درختی تن سیاه درخت عزا دار اما سر بلند نه شکسته نه ویران درختی که از انبوه شاحه ها و برگهای ان حتی نور خورشید یارای عبور از تراکم و فشردگی برگها و شاخه های که عاشقانه در اغوش هم خفته اند را ندارد.
درختی سربلند که انسانها در برابر عظمت ان احساس حقارت میکنند
درختی تن سیاه از سختیهای و نیرنگها و بازیهای روزگار درختی که در این دشت تنها اخرین است .
و ایرج بی پروا تن زخمی درخت را به تصویر میکشد که از نامردومی ها چه نصیبی برده است
رو تنش زخمه ولی زخم تبر
نه یک قلب تیر خورده نه اسم
شاخه هاست پر از پر پرنده هاست
کندوی پاک و دخیل و طلسم
چه کسانی چشم دیدن این درخت سترگ را نداشته اند که تن درخت را با بغض و کین تبر تشنه نشانه رفته اند .کجا بودند ان عاشقان سینه چاک تا نقش فلب خود را بر تن درخت به یادگار بگذارند انهم برتن درختی که شاخه های اون نشان از کوچ پرنده های دارد که به یادگار پرهای از تن خود را برشاخه های سر سبز ان باقی گذاشته اند.
درختی که زنبورهای عسل کندوهای خود را عاشقانه بر تن ان بافته اند درختی که بر شاخه های خود دخیل نیازمند و ارزومندان را ببار دارد .درختی که باز کننده دخیل وطلسم و زدودن گره از مشکلات دردمندان است .درختی سربلند وتن سیاه
چه پرنده ها که تو جاده کوچ
مهمون سفره سبز اون شدند
چه مسافرا که زیر چتر اون
به تن خسته گی شون تبر زدن
توی این دشت بزرگ تنها ماواء کوچ کنندگان و مها جرانی که از این راه تن به سفر داده بودند همین درخت بود و بس .
در ختی که سخاوتمند انه سفره خود را بر روی میهمانان خود می گشود .
چه ادمها را که این درخت به زیر چتر حمایت خود قرار نداد .وچه ادمها که وقتی خسته از راه به درخت میرسیدند به زیر چتر گسترده درخت برتن خود تبر میزدند .
وایرج چه شاعرانه تبر بر دست مسافران میدادتا برتن استوار خود در برابر کرامت وعظمت درخت سر بلند تبر بزنند تا چند صباحی میهمان سایه اون درخت باشند .
تا یه روز تو اومدی بی خستگی
با خورجین قدیمی قشنگ
با تو نه سبزه بود نه اینه بود ونه اب
یه تبر بود با تو با اهرم سنگ
اهای تو کی بودی مسافر که از راه دور با تبر گرسنه بی خستگی پا در دشت بزرگ گذاشتی .تویی که خورجینی رنگین برای حمل تیکه های درخت با خودت داشتی . تویی که هیچوقت سبزی را به کسی هدیه نداده بودی .تویی که اینه صدق وصفا و نورانیت با خود حمل نمی کردی .تویی که حتی دریغ از یک قطره اب کرده بودی تا بکام درخت سر سبز بریزی اما در دستهای نا مهربان تو تبر بود تبری برای شکستن تبری برای قطع کردن تویی که چشم دیدن تنها درخت دشت بزرگ وتنها را نداشتی .تویی که در دستان پلید تو اهرم سنگ برای تیکه دادن تکه های خورد شده درخت به همراه داشتی
این تو که بودی که واژه ها اینچنین برتو می تازند
اون درخت سربلند پر غرور
که سرش داره به خورشید میرسه منم منم
اون درخت تن سپرده به تبر
که واسه پرندها دلواپسه منم منم
با ان پرده های نمایشی که ایرج در برابر دیدگان ما قرار داد .با اون اپیزود اول نمایشنامه درخت در دشت تنها و غربت شب و تبر با این واژه ها ایرج ضربات مهلک خود را برما وارد میکند واین نقطه عطف ترانه جنتی است .
اون درخت پر بار اون درخت علم ودانش اون درخت مغرور و سربلند که تا این زمان برگستردگی این دشت ایستادگی کرده .اون درخت که از سر بلندی به همسایگی خورشید افتخار میکند وسر به اسمان آبی می سایید اون درخت کسی نیست جز جنتی عطایی که تن برتبر سپرده ودر اوج این سر سپردن به تبر. به فکر و دلواپس پرنده ها و مسافرانی است که از دشت میگذرند .اری نگران از پا افتادن خود نیست نگران من وماست
من صدای سبز خاک سربی ام
صدایی که خنجرش رو به خداست
درخت شعر و موسیقی و هنر ونمایش وساز وکوبه صدای است که از خاک سنگین سربی سبز و عاشقانه فریاد خنجر خود را رو به خدا میگیرد نه اون نابکاری که تبر بردست داردو با خدای خود به راز ونیاز بر میخیزد
صدایی که توی بهت شب دشت
نعره ای نیست ولی اوج یک صداست
اون فریاد اون خنجر توی اون تاریکی شب توی اون هوای سنگین خفقان توی اون سیاهی نعره از روی درد نیست اوج یک فریاد است تا ابدیت .
این از خصو صیات ترانه های ایرج است که هیچوقت تسلیم نشده دستها را بالا نبرده برای ماندن خود التماس نکرده بلکه در اون غربت برگوش تبر خستگی مسافران و پناه گاه پرندگان را فریاد میزند
رقص دست نرمت ای تبر بدست
با هجوم تبر گشنه وسخت
ترانه فرو میریزد از اوج پایین می ایید چرا که تبر سخت و گرسنه رقص مرگ را اغاز کرده و کوبه های شوم خود را برتن درحت سربلند پرغرور به نمایش میگذارد
رقص تبر تیز رقص مرگ رقص شوم تبر در برابر ایستادگی وسربلندی درخت
اخرین تصویر تلخ بودنه
توی ذهن سبز اخرین درخت
چه لحظه غم انگیز و درامی اخرین تصویر سبز .اخرین بودن .یک تصویر که هیچوقت از ذهن سبز اخرین درخت پاک نخواهد شد
تصویر بودن تصویر نفس کشیدن تصویر زیستن تصویر نگران بودن برای مسافران تصویر دلواپس بودن برای پرندگان تو جاده های کوچ توی این گستردگی دشت یک تصویر غم انگیز که هیچوقت از ذهن سبز پاک نخواهد شد
حالا تو این شمارش ثانیه ها
کوبه های بی امون تبره
تبری که دشمن همیشه ی
این درخت محکم وتناوره
ضربه ها یکی پس از دیگری وارد میشود
صدای کوبه های تبر بر تن درخت سکوت وارامش رویایی وخیال انگیز دشت را می شکند
تبر گشنه وسخت می کوبد ومیکوبد و صدای فریاد درخت در زیر بارش اون کوبه هاما را میخکوب میکند
من به فکر خسته گی پر پرنده هام
تو بزن تبر بزن
در ان لحظات پایانی زندگی درخت سر سبز
نگرانی و دلواپسی مسافران و پرندگان به گوش می رسدنه فریاد خود شکستن
من به فکر غربت مسافرام
اخرین ضربه رو محکم تر بزن
.
| لینک | ۱۳۸٧/٩/۱٧ - محمد کاظم همتی |
توله گرگها و ماهواره وادمیزاده
روزی روزگاری گرگی در کوهای اطراف تهران با همسر و توله گرگهای گو گولی موگلی خودزندگی بی دغدغه ای را میگذراند تا اینکه یک شب اقا گرگه شوهر سیاه گرگی خانم سراسیمه خودشو به غار محل سکونت خانواده محترم رساند.
گرگی خانم چپ چپ نگاهی به انداخت و گفت میبینم باز دست خالی اومدی اخه گرگ حسابی تو نمیگی این زن و توله گرگها چه بخورند
گرگ سیاه گفت زن هیچی نگو بدبخت شدیم بیچاره شدیم ودر حالی که اشک میریخت با بغض گفت این اخر عمری از دست این انسان دو پا اواره کوه وبیابان باید بشیم .
گرگی خانم گفت باز می خوای قصه حسن کچل و....برام ببافی
گرگ سیاه گفت اخه چرا سر کوفت میزنی
گرگی خانم با اخم وتخم گفت بنال ببینم چی شده
گرگ سیا ه که نای زوزه کردن نداشت و من من میکرد که
گرگی خانم گفت جون به لبم کردی بگو چی شده
گرگ سیاه زوزه ای کشید وگفت
می خواستی چه بشه این ادم دو پا با لودر و بلدوزر به کوه ودشت بیابان حمله برده
عنقریب که مثل رستم دستان رو سر ما نازل بشند
گرگی نازی کرد و گفت مرد حسابی من فکر میکردم با یک مرد قوی (ببخشید )با یک گرگ هار ازدواج کردم و تو خیلی شجاع هستی اما ببخشید جناب گرگ سیاه فکر کنم تو هم این یال کوپال رو با این مزخرفات چه بهش میگن اها این کوفت وزهر مارها که ادما ها تو باشگاه بدنسازی میخورن چی بهش میگن
گرگ سیاه گفت پروتین مروتین رو میگی
گرگی خانم گفت اره همین اشغالها. ساختی درست میگم جونی
.بذاز یک سوزن به این هیکل پفکی تو بزنم تا فسی بادت خالی بشه و اون ماهیت مردنی و زار تو ظاهربشه .تو برای هر که گرگ باشی ژیش من سوسکی میفهمی سوسک
گرگ سیاه از حرف خانم گرگی ناراحت شد و زیر لب طوری که زوزه اون فقط به گوش خودش میرسید گفت .عینهو اون مادر گرگ گور به گور شده اش می مونه اصلا درست بشو نیست که نیست فقط لغز و لیچار یاد گرفته و بار من میکنه
خانم گرگی گفت زیر لب چی داری بلغور میکنی
گرگ سیاه با ترس ولرز گفت هیچی هیچی چیزی ندارم فقط یاد اون مادر خدا بیامرزت اوفتادم .گفتم به این شب هشت شنبه یک فاتحه نثار اون روح پاکش کنم
گرگی خانم گفت نمی خواد برا ننه من فاتحه بدی من که تو رو خوب میشناسم گرگ سیاه .به قول مرحمه مامی جونم گرگ دم بریده
گرگ سیاه گفت خانم باز شروع کردی ما تو دردسر افتاده ایم وتو ............
گرگی خانم در حالی که دندنهای تیز خود را که بروی انها سیم ارتودنسی خود نمایی میکرد به گرگ سیاه نشون داد و گفت اینقدر واسه من تو تو نکن گورتو گم کن بریم یالله زود پاشو بریم ببینم چه خبره و رو کرد به توله گرگها که در حال اس ام اس کردن با دوستان خود بودند.
گفت من با پاپا گرگی میرم ببینم چه خبر شده در رو به روی کسی باز نکنید .تو اون ژستو هم پا نمیگذارید دم بریدهای بی...........
خانم گرگی چند گام به سمت گرگ سیاه اومد وگفت پاشو از جات تکون بخور پاشو بریم
گرگ سیاه یک نگاه به خانم گرگی انداخت و گفت با این ارایش با این خط چشم اخه زن این همه رنگ وروغن چیه که به خودت مالوندی من ابرو دارم .باز که موهات بیرونه
گرگی خانم نگاه تندی به گرگ سیاه انداخت و گفت خ.......
گرگ سیاه گفت اخه خانم ما ارایش نکرده تحت تعقیب ادما هستیم حالا با این ارایش تو
دیگه کارمون بکرم الا .......هر ادمی زادی تورو ببینه برات بوق میزنه و چراغ میده
گرگی خانم گفت مرد حسابی اینقدر سفسطه بازی در نیار یا همراه من میایی یا خودم تو این ساعت شب می زنم بیرون انوقت باید جواب طنعه همسایه ها رو بدی که خانم گرگی شبا ....
تو مگه این روباه چشم هیز رو نمیشناسی که از کاه کوه میسازه .
گرگ سیاه بقول ادما خفه خون گرفت در حالی که زیر لب زوزه میزداز در غار بیرون زد و خانم گرگی پشت سر اون در را کشید و از پشت در به توله گرگها سفارش کرد که در رو به روی غریبه ها باز نکنند
توله گرگها از رفتن با با ومامان پر در اوردندن و یک هورا کشیدن و به سمت پستوی لونه دویدن و دیش وال ام بی و بساط ماهواره رو بیرون اورده و رو به سمت تل استار و...کردند و شروع به جستجو کانالها تا رسیدن به کانال ...اره
و چهار چشمی زوم کردن تو اون صفحه شیشه ای و فیلمهای صحنه دار رو ......
اره توله گرگها سخت مشغول بودنند که صدای کلون در اومد
توله گرگی پشم الو پشت در رفت و گفت کیه
که صدای ادمیزادی گفت در رو باز کنید
توله گرگها با شنیدن این صدا
گفتند بیچاره شدیم وبا سرعت شروع به جمع اوری وسایل مبتذله کردنند
اینبار صدای لگد بود که بدر می خورد
توله گرگها از ترس پوشکهای خودشون رو خیس کرده و هرکدام یک پستو پنهان شدند
صدای قروم قروم .شکستن در بگوش رسید در شکسته شد چند تا ادم وارد غار و لونه گرگها شدند توی دست اونا تفنگ و کیسه و...خلاصه لوازم شکار بود
شروع به جستجو کردند
یکی یکی توله گرگها را پیدا و توی گونی انداخته در اونها رو گره زده
توله گرگها زوزه میزدنند که به خدا ما ماهواره پاهواره نگاه نمیکنیم اون مال مامی و پاپی است که شبا ما خواب هستیم نگاه میکنند ادما بابا مامان ما از اون کانالهای صحنه دار نگاه نمیکنند
اما این زوزه و التماس و اه وناله بگوش ادما نمیرفت که نمیرفت
یکی از اون ادما خندید وگفت زکی ماهواره نه تولی ما با دیش و ال ام بی و ابکی و تلخکی و .......... کاری نداریم ما شما هارو می خوایم
اره ادما تمام توله ها رو جمع کرده و پشت ماشین وانتی که همراه اونا بود انداختن وداشتن سوار ماسین میشدند که گرگی خانم و گرگ سیاه سر رسیدن
گرگی خانم می خواست به ادما حمله کنه و توله گرگها رو نجات بده اما گرگ سیاه جلو اونو گرفت و گفت زن خر نشو ارنولد بازی در نیار ما زور این ادمای دو پا رو نمی ایم
گرگی خانم در حالی که با صدای زوزه توله گرگها اشک میریخت گفت اخه بی غیرت یک کاری بکن خونه و زندگیت رو داغون کردن
گرگ سیاه گفت خانم بگو از کوه خودتو پایین بیانداز این کار رو میکنم اما به پیر به....
من زورم به این ادمای دو پا نمیرسه توله ها رو از دست دادم اما طاقت از دست دادن تو رو ندارم. من بدون تو نمیتونم نفس بکشم عزیز دلم عمرا اگه لنگه تو رو پیدا کنم بیا بیا بزنیم به کوه هر چه از این موجودات دو پا دور تر باشیم زندگی بی دغدغه و راحت تری داریم
گرگی خانم با بغض گفت توله هامون چی میشن و شروع به ناله وگریه کرد
گرگ سیاه گفت نمی دونم کاری از دست من یکی برنمیاد گرگی خانم و گرگ سیاه دمشون رو رو کولشون گذاشتن و دو پا داشتن دو پا دیگه قرض کردن و زدنند به کوه
ادما که دیگه اونجا کاری نداشتن و نتونسته بودند گرگی و گرگ سیاه رو شکار کنند سوار ماشین شدند یکی از ادما گفت این توله گرگها رو چکار کنیم اون یکی گفت فردا صبح میبریم باغ وحش تحویل می دیم
اره از ان روز
این درس توی کتابهای حیوانات باغ وحش خونده میشه که هیچ توله گرگی وهیچ حیونی حتی اگه شیر یا ببر هم باشه در لونشو بروی ادمیزاد باز نکنه
| لینک | ۱۳۸٧/٩/۱٤ - محمد کاظم همتی |

